تبليغاتX
sillymili

sillymili

 

به گزارش پرداد و به نقل از خبرگزاری برنا :: طی یک عمل جراحی نادر، پزشکان آمریکایی موفق شدند با قطع قسمت سرطانی پای یک نوجوان، قسمت باقیمانده پا را به طور برعکس به ران وی پیوند زدند.
این نوجوان 13 ساله آمریکای که "دوگان اسمیت" نام دارد عاشق بازی بیسبال است و بر خلاف دوستانش با یک پای رو به پشت، بازی می‌کند.
بر اساس گزارشهای منتشر شده از ام اس ان بی سی، زمانی که
دوگان ۱۰ ساله بود، مبتلا به سرطان استخوان پا شد. پزشکان آمریکایی با معاینه وی یک تومور در حال رشد به اندازه یک توپ کوچک را در استخوان ران او  مشاهده کردند.

در یک عمل جراحی نادر پزشکان پای یه پسر را برعکس پیوند زدند + عکس

طی روشهای رایج و معمول در علم پزشکی ، پرشکان برای جلوگیری از پیشرفت بیماری می‌بایستی کل پا را به‌سرعت قطع می کردند اما در مورد دوگان، پزشکان با مشاهده خطر پیشرفت و به منظور حفظ پای وی، یک عمل نادر به نام چرخش پا یا «روتیشن پلاستی» بر پای دوگان انجام دادند.
پزشکان با این روش و با قطع قسمت میانی پا که مبتلا به سلول‌های سرطانی بود
"از بالای زانو تا زیر زانو" تومور را برداشتند.
بعد از این کار، آن‌ها برای ساخت زانو در وی ماهیچه ساق پای
«دوگان»را چرخانده و به باقیمانده ران پا، پیوند دادند به طوری که ساق پا به جای ران و مفصل مچ پا به عنوان مفصل زانو کاربرد پیدا کرد.
همچنین پزشکان در ادامه این عمل با ساختن یک پروتز، پایی کامل برای «دوگان» شکل دادند "دوگان" یک روز پس از عمل،  قادر به حرکت انگشتان پایش بود و در حال حاضر وی میتواند فعالیت و ورزظ کند.
به گفته پزشکان، پای چرخشی «دوگان» نسبت به یک پای معمولی فقط به ۳۰ درصد انرژی بیشتر برای راه رفتن و دویدن نیاز دارد.
بر اساس این گزارش، تا به حال چندین نمونه از این عمل (روتیشن پلاستی) باموفقیت در آمریکا انجام شده است.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 12:55 توسط بیتا یک احمق| |

عمرا فکرشم نمی کردم که یه روز بخواد اینجوری تموم بشه

یه چیزی در اعماق وجودم (جایی که در اولین برخوردها اولین حماقتم پا گرفت)

دوست نداشت اصلا تموم بشه...

ولی شاید این آخرین حماقتم بود

و شاید راهی برای شروع اولین کار عاقلانه

و شاید راهی برای پایان دادن به یک رویای توخالی و دروغین

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 12:22 توسط بیتا یک احمق| |

شايد وقتي دگر

شايد زيستني دگر

شايد رنگي دگر

.

.

.

ولي الان نه !

همين الان تنها چيزي كه ميخوام

با وجود حيرت خودم،

نديدنته !

ديگه دلم نمي خواد ببينمت

شايد ازت متنفر شدم

شايدم نه

شايدم فقط يه جور بيتفاوتيه معمولي و ساده ست

ولي ديگه حاضر نيستم بهت نگاه كنم

يا تو چشات زل بزنم

متنفرم از اينكه چشمم بهت بيفته

يا حتي از روبروت رد بشم

.

.

.

پس فقط برو


نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 12:53 توسط بیتا یک احمق|

دوست ندارم کسیو مجبور کنم این وبو بپسنده

فقط گاهی اوقات دوس دارم یه سری بزنم و خالی شم

متاسفم اگه کسی از این غم توش ناراحت میشه

ولی خب اینم یه مدلشه دیگه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 18:55 توسط بیتا یک احمق|



دلم گرفته است

به بن بست رسیده ام ...

می دانم كه معنای عشق جز رنج و پریشانی نیست

می گویند : اگر چیزی را دوست داری باید برایش بهایی بپردازی

هنوز نتوانسته ام با این داستان كنار بیایم كه : دیگر هیچ راهی برای داشتن تو نیست... !!!!!
.
.
.
پس برو به درك
چون من خاطراتم را دفن كردم

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 16:55 توسط بیتا یک احمق|

همه چيز شده فقط

حرف حرف حرف

گوشام از شنيدن اين همه دروغ عفونت كرد!!!

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 16:50 توسط بیتا یک احمق|

خيلي وقته

خيلي وقته كه مي خوام از اين جهنم سرد رد بشم

راه خروجي نيست انگار

شايد قراره تا ابد به اين هيچي ادامه بدم

تو واژه هاي بيرون نيومده حلقم غرق شدم

راهي نمونده كه پاهاي بي رمقم توش ندويده باشد






نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 13:52 توسط بیتا یک احمق|

سلام بچه ها

 میدونم یه مدتیه که به کسی سر نزدم

حال خوشی ندارمبهتر بگم افتضامخسته ام

.

.

.

این روزا خاطرات کسیو به یاد میارم    این که زود شروع و زود تموم شد

کاش چشمامو می بستمو باز میکردم مثله یه خواب وقتی بیدار میشدم هیچی یادم نمیومد

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 15:44 توسط بیتا یک احمق|

ديگر نه احمقانه نگاه ميكنم

نه احمقانه گريه ميكنم

نه احمقانه مي خندم

احمق باشم يا نباشم فرقي نميكند

ديگر  دوستت نخواهم داشت

ديگر بيتا نمي شوم

احمقانه ها را مي سوزانم

همانطور كه سوزاندنم

به پايان مي انديشم

شايد اين پايان احساسم به توست

شايد تنفر آخرين حسي است كه به تو خواهم داشت


نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 13:50 توسط بیتا یک احمق| |

ازت متنفرم

هم تو هم بقيه

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 13:40 توسط بیتا یک احمق| |


دستانم بوی خون می دهد

امروز همه چیز را کشتم

این کشتن بوی زندگی میدهد


*اول از همه اون خود قبلی م رو

*بعدشم یه مشت خاطرات مزخرف از آدمایی مزخرف تر

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 21:20 توسط بیتا یک احمق| |


سیرابم کن با نگاهت. مرا در دریای وجودت غرق کن. نگاهم را در تنهاترین خلوتت بشنو. زندگی را برایم هجی کن .

شاخه های خشک درختان بی برگ زمستان دستان بی رمقم در جریان باد را برایم تداعی میکند که ملتمسانه به دل آسمان چنگ می زند و با فلاکت و ته مانده نوری که در رگ های زندگی م جاریست طلب یک جرعه نسیم از جنس آرامش دارد. دوباره این همان دستان یخ زده ی منست که از فراموشی می گریزد.


امشب هم دوباره ستاره ام بی نور شد و چراغ امیدم رو به خاموشی نهاد. این چیست که به در و دیوار سینه ام می کوبد؟ آسمان هم هنوز آبیست و خورشید مغرور و پیروزمندانه بر تخت خود بر دل آسمان تکیه زده ، پس من چرا می سوزم؟ چرا باد نمی آید؟ چرا هنوز بر زمین ایستاده ام؟ این هق هق زندگی به کجا می دود؟

خط پایان غم پشت کدامین پیچ زندگیست؟ بگویید تکرار بایستد! می خواهم این دو روز باقیمانده را تا آسمان شنا کنم...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 21:0 توسط بیتا یک احمق| |

بر بلندای گورستان خاطراتم می ایستم

خاطراتی که با

شروع و پایان / مرگ و زندگی

خنده و گریه  / غصه و خوشی

تنهایی و جمع / تلخی و شیرینی

بی وفایی و وفا / دروغ و راستی

بوسه و اشک / نفرت و عشق

سیاه و سفید / دور و نزدیک

دلتنگی و...

هزار تا تجربه دیگر همراه بود

می ایستم بر آن بلندا و

می خندم و می گریم

فرقی نمیکند چه کنم آسمانم مدتهاست خاکستریست

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 22:32 توسط بیتا یک احمق| |


احمقانه می نویسم. برایم مهم نیست اگر احمقم خوانند چون احمق بودنم را پذیرفته ام.

احمقانه دوست می داشتم با دیدن بی وفایی و هنوزم احمقانه دوست می دارم با وجود تهمت و نامردی روزگار

نمی دانم چه اشتباهی مرتکب شدم که این مجازات من است 

خسته ام از سیلاب این همه بی رحمی و ناملایمات

خستهام از این نگاهها که رنگ تاسفی معقولانه می گیرد

مرا با دیوانگی هایم رها کنید

خسته ام از این همه رفیقان نیمه راه که ادعاهای دروغین را به دنبال خود یدک می کشند

از این که همزبانی نمی بینم خسته ام

از این قضاوت های مسموم خسته ام

از تنهایی خسته ام

از دلتنگی خسته ام

بگذارید در احمقانه هایم نفس بکشم

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 21:41 توسط بیتا یک احمق| |

من میسوزم
گر میگیرم
عطشم فقط با بودنش التیام میابد
اماانگار قراره تا ابد بسوزم و بسوزم و بسوزم
خاکسترم روی این زمین سنگینی میکند

من می خواهم پرواز کنم

باپاهایی ناتوان ترازهمیشه

 کوله بار افکار پوسیده مو به دوش میکشم!!!

دوباره واژه ها در گلویم جا خوش میکنند...

حیران و گیج در تاریکی بدنبال سایه ام می گردم

 

پ.ن:دیگر تنها به دیدن اسمت  دل خوش میکنم

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 13:15 توسط بیتا یک احمق| |

واقعا کدومش واقعیه؟خوابی که میبینیم یا چیزی را که بیداری می پنداریم؟

یه جا شنیدم که طرف میگفت:توی خواب دیدم که پروانه ای ام و آزادانه در اسمان پرواز میکنم.از خواب بیدار شدم و دیدم خودمم.خودی که فکر میکردم خودمم.ولی واقعاکدومش من بودم؟اون پروانه توی خواب یا اون کسی که توی بیداری بودم؟؟؟؟

من ترجیح میدم خوابام واقعیتم باشه تا بیداریم.البته ازکجا معلوم جفتش ما نباشیم.هرکدوم تو یه بعد و یه زمان خاص خودش!

تا حالا اینجوری بهش فکر کردین که خوابمون واقعیت باشه و واقعیتی که تصور میکنیم واقعیته در واقع خواب باشه؟!

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 22:39 توسط بیتا یک احمق| |

میخوام از امروزم بگم امروزی که مثله دیروزمه مثله همه روزای تو این شیش ماه...

(رمزش اسمت به انگلیسیه)توهم زدم که ممکنه بخونیش!!!

 

 

 

راستی تمام مدت اسمتو همه جا میبینم.چندوقت پیش یه روز نشستم شمردم۱۷۵بارتویه روز اسمتو دیدم.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 22:25 توسط بیتا یک احمق| |

من همین دوروبرادورخودم میچرخم.
سرگیجه گرفتم ازخودموازاین اتفاقات تکراری مزخرف تکراری که دیگه ناراحتمم نمی کنه!
دیگه احساساتمم قاطی شده.هیچی رو درست درک نمیکنم !!!
الانم نمیدونم واقعا باید ناراحت باشم یا بخندم به این وضع مسخره.
زندگیم شده عین یه چرخ و فلک که میچرخه و به هیچ جام نمیرسه فقط اتفاقات تلخش مدام تکرار میشه.اتفاقات خوبشم رو دور تنده!!![ناراحت]

دیگه اونقدرام به راحتی اشکم درنمیاد به راحتی که خوبه ُبه سختی زیادم اشکم درنمیاد.

انگار دارم احساساتم رو از دست میدم.

درد رو هم حس نمیکنم.

علایقم داره میپره.

نمی دونم اینا همش خوابه یا بیداریه

کمک.کمک.کمک

لطفا اگه کسی اون دور و براست و بیداره بی زحمت نیشگونم بگیره بلکه بیدار شم.

 

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 22:17 توسط بیتا یک احمق| |

شروع شدم بدون اینکه بخام ادامه دادم بازم بدون اینکه بخام.زندگیوبازی میکنم نه اون بازی که می خوام.وتموم میشم چه بخام چه نخام!

به دستامو دوروبرم زیاد نگاه کردم هیچ ارامشی ندیدم...تنهاچیزی که دیدم تراوشات بوگندوی ذهنمه.

ارامشی که من میخام ازاین جنسای چینی نیس که هرجایی پیدابشه.من ازاین ارامشازیاددیدم دووم نداره.ارامشی که من میخوام ازجنس نسیمه به لطافت برگ تازه شکفته به تازگی شبنم مثه اوازجیرجیرکها مثه قهقهه یه نوزادبادیدن مادرش مثه غروب خورشید مثه رنگ شب مثه ماهی که تک وتنهاتواسمون نورمیده ارامشی ازجنس بارون

اگه تو همچین ارامشیوتو دسات داری خوش به حالت!

ارامشی خالی ازنگرانیوترس و دلهره س.

منکه ندارم.

ندیدم

 جزچن لحظه که مثله مرگ بودبرام مثه پایان...

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 10:9 توسط بیتا یک احمق| |

تفلدم مبارک

امروز که تفلدمه خوشال نیسم

چرا؟؟؟؟؟

شاید بچه خوفی نبودم!

شایدم...

بی خیال

زندگی همینه دیگه

ما بازیگراشیم

فقط من متنمو گم کردم

پیاده میرم

با دست خالی میرم

باقلبی که شوکسته میرم

نمیشه؟؟

اصلا راه نداره؟؟

باشه نمیرم

حداقل توی خواب که میتونم برم!

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 11:8 توسط بیتا یک احمق| |

فقط بدون ترس تنفس کن زندگی را سربکش تا ته

و بخند به هرچه مسخرگی و تناقض در این دنیاست.دنیا که به ما میخندد تو هم به همه این حماقتها بخند بگذار بگویند دیوانه است که میداند دیوانگی کدام است؟!

زمان هم مثل کره زمین گرد است. هرچی بیشتر درگیرش شی بیشتر گیج میشی.بی خیال هرچی دیروزه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 17:52 توسط بیتا یک احمق| |

سلام بچه ها

 ببخشید اگه نبودم یه مدتی

 اخه سفر بودم دسترسی به اینترنت هم نداشتم

مرسی که سرزدین دوستون دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 10:13 توسط بیتا یک احمق| |

همتون تنهام گذاشتین

اونم موقعی که بیشتر ازهمهیشه نیازمندتون بودم

اینا مجازات چیه؟

من فقط دارم دور خودم میچرخم

خسته ام اما کسی نمیبیند نمیفهمدنمیخواهم

دیگراین دنیای لعنتی را نمی خواهم برای خودتان سهم من همان غم همیشگی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 21:56 توسط بیتا یک احمق| |

من كي بودم؟يه ادم معمولي معموليه ساده با احساساتي معمولي تر و بيفايده از نظر بقيه.

رمزش كسيه كه خيلي دوسش داشتم ولي رفت(باعرض پوزش فقط كسايي كه ميدونن ميتونن بخونن)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 16:32 توسط بیتا یک احمق| |

امروز دم ٍ صبح ..

با صراحت گفتم:

نمی بخشمت!

گفتی مهم نیس..


قلبم درد گرفت..

اما، عادت می کنم..

چندان مهم نیس..


آفتاب ،رفت..

تاریک روشن است، روز..

شاید فردا

روز ٍ بهتری باشد..


زل میزنم به فردا

ساکت و مبهوت..


نمیخواستم بگویم

نمیخواستم بدانی

اما مهم نیست..

باید زندگی کنیم

...

می بخشمت !

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 13:46 توسط بیتا یک احمق| |

من...!!!

.

سرم را

بالا

میگیرم...!!!

.

چون

بازی را

به کسی

باختم...!!!

.

که با خیانت

برده

بود
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 13:45 توسط بیتا یک احمق| |

با تمام واژه هایی كه در گلویم گیر كرده اند


و تمام هجاهای غمگینی،


كه به خاطر تو شعر می شوند.


دوستت دارم با صدای بلند


...دوستت دارم با صدای آهسته

دوستت دارم


و خواستن تو جنینی است در من


كه نه سقط می شود،


نه به دنیا می آید ...
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 13:24 توسط بیتا یک احمق| |

خودمو پیدا کردم!

عجیبه نه؟!

انقد یهویی؟!

آره میدونی کجا؟

.

.

.

پشت آینه ها، در عمق سایه ها، دردل نسیمی که از دور می آید، در پس لبخند کودکی که دنیایش مادر و پدر و عروسکهایش است،در قلب پاک آن مادر پیر که هنوز چشم انتظار و گوش به زنگ آمدن فرزندش است، در آخرین قطره اشکی که از آسمان چکید، در گوش "درختان بی برگ"در پناه آغوشی که برویم گشوده شده، در عشق خانواده، در پس ابرهای بزرگ ناملایمات زندگی....

درآخر پرده قلبم را کنار زدم و خودم را دیدم

خودم را یافتم

خداجونم مرسی

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 15:38 توسط بیتا یک احمق| |

-تنبله میفته توی جوب، میگه: هرکی منو ورداشت مال خودش!!!

-طرف یه تیکه آشغال می پره تو چشمش . می ره جلوی آینه تو چشش فوت میكنه. خانمش بهش میگه دیوونه تو فوت نكن بذار اون فوت كنه!

-غضنفر می‌میره می‌ره اون دنیا، ازش می‌پرسن چی شد مُردی؟ میگه داشتم شیر می‌خوردم ! میگن: شیرش فاسد بود؟ میگه نه بابا، گاوه یهو نشست...

-زن : بازم جلو جمع به من گفتی نادون؟شوهر : ببخشید عزیزم! نمی دونستم این راز باید فقط بین من و تو باقی بمونه!! (البته این جوک مال زن و شوهر های ده ها سال قبله. چون الان کدوم شوهری جرات داره به زن خودش این طوری حرف بزنه؟ اگرم جنون بگیره و همچین حرفی بزنه، حسابش با کرام الکاتبینه!!)

-توصیه دخترانه : اگه یه موقع مورد حمله یک پسر قرار گرفتی شلوار اونو بکش پایین دامن خودتو بده بالا ! فکر بد نکن! آخه اینجوری تو میتونی بدوی ولی اون نمیتونه

-به یه نفر گفتن چه وقتی خیلی ضایع شدی گفت:یه روز دختر خالم بهم زنگ زد گفت: بیا خونه خالیه!! منم خوشحال شدم رفتم. در رو که باز کردم دیدم کسی نیست! دختر خالم گفت: من میرم تو اتاق تو هم 5 دقیقه دیگه بیا تو!! منم 5 دقیقه بعد رفتم تو دیدم همه میگن تولد تولد تولدت مبارک. بعد به طرف میگن خب چه ربطی داشت! میگه: اخه لخت رفته بودم تو

-تست فیزیك كنكور : سرعت نور چه قدر است؟ 1- بد نیست 2- خوب است 3- الحمدالله 4- تو خوبی؟

-دختره میره تعلیم رانندگی ... ازش میپرسند چطور بود ؟ میگه : بد نبود ! اما معلمش خیلی مذهبی بود. میگن : واسه چی؟ میگه : والا من هر كاری میكردم هر جایی میپیچیدم میگفت : یا اباالفضل ...یا حضرت عباس...یا امام حسین

-یارو با دختره دوست می شه می گه ببخشید اسم شما چیه؟ دختره می گه من اسمم شراره است ولی بچه ها صدام می کنن شراب. طرف می گه : منم اصغرم بچه ها صدام می کنن عرق سگی

-یارو میره خواستگاری، از دختره خوشش نمیاد، به بابای عروس میگه : ما میریم یه دور میزنیم ، بر می‌گردیم ، راستی تا ساعت چند بازید ؟

-اگه دیدی یه سوسک پشت و رو افتاده و داره دست و پا می زنه، فکر نکن با دمپائی زدنش... داره به قیافه تو می خنده

-به یارو میگن ۱۲ امام رو میشناسی؟ میگه آره. میگن خوب نام ببر؟ میگه اونجوری که نه. اگه ببینمشون میشناسم

-به یکی میگن اگه تو دریا کوسه بهت حمله کنه چکار می کنی؟ می گه می رم بالای درخت .می گن : تو دریا که درخت نیست یارو می گه: مجبورم می فهمی ؟ مجبورررررم

-یه بار یه کچل میره آرایشگاه میگه آقا شما سر میزنین؟همه بر میگردن نگاش میکن و میزنن زیر خنده.مرد آرایشگره میگه بله . چطو مگه؟میگه هیچی - یه سر هم به ما بزنین

-بده یك بوسه تا ده واستانی
از این به چون بود بازارگانی؟!


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 12:58 توسط بیتا یک احمق| |

باد ها

یاد آور کوران هایست

که روزی پشت سر گذاشته ایم

و اینک نسیم هدیه ایست از خدا

برای سرو ماندن در برابر دشواری ها ...

اما نمیدانم

چرا نسیم احساسم

موج های دریای دلم را مواج کرده اند

شاید دلتنگی

شاید زخم گذشته

شاید عشقی نو

شاید خدا...

شاید ...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 12:40 توسط بیتا یک احمق| |

Design By : Night Melody